آرشامآرشام، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

آرشام کوچولو

آتلیه مامان سمانه

عزیزم امروز برای آتلیه خونگی راه انداختم و خواستم ازت یم عالمه عکس بگیرم اما با وجود شیطونی شما فقط میشد 2 تا عکس گرفت تازه اونم از هر کدوم یک عالمه عکی گرفتم و دکور را درست کردم تا 2 تا عکس خوب توش در اومد از دست تو شیطون به این نتیجه رسیدم که باید شما را بخوابونم بعد عکس بگیرم                                  ادامه مطلب یادت نره مامان عکس هات اونجاست آرشام مشغول موج سواري آرشام مثل مامانش مهندس ميشود ...
4 شهريور 1391

وای پسرم رفت تو 6 ماه

عزیز دل مامان سمانه بالاخره رفتی تو 6 ماه و 5 ماهگیت تموم شد . دیگه وسه خودت مردی شدی امروز که دقیقا اول شهریوره و چند روز بود که یکم غر غرو شده بودی و بی تابی میکردی برای همین مامان نوبت دکتر شما را برای جکاپ ماهانه از هفته بعد انداخت امروز و رفتیم دکتر که خدا نکرده نکنه پسرم مریض شده که بی قراری میکنه. بعد از معاینه فهمیدیم که آقا پسری داره دندون در میاره . میخوای کباب خور بشی عزیز دل مادر فدات بشم مامانم اینقدر خوشحال شدیم و مامان در تکاپو افتاده تا برات یم جشن دندونی خوشگل بگیره. بابایی هم شب برات یک کیک خوشکزه گرفت تا ورودت به 6 ماهگی را جشن بگیریم راستی مادری وزنت هم شده 7600 و قدت 68 خدا را شکر عالي بود اينو عکس ن...
1 شهريور 1391

بازم 5 ماهگی گل پسر

مامانی تو روزای آخر 5 ماهگی اتفاقاتی پر عکس برای شما پیش اومد هههههههههههههههه اول اینکه 26 مرداد مامان مسموم شد و حالش اصلا خوب نبود اما تا سر مامان را نوازش کردی حالش خوب خوب شد دوم اینکه 27  مرداد رفتیم خونه مامان مولود تا فرش اتاقت را که کلی روش جیش کردی و گل باران شده بود و بس که مامان شامپو فرش کشید حالت چرک گرفته بود را بشوریم  شما هم اونجا کلی آب بازی کردی و اصلا نمیخواستی بیای بیرون با وجود اینکه دیگه آخرا تو آب چرت میزدی .  البته ضد آفتاب زدم که نسوزی و بابایی هم هر از گاهي آب خنک روت ميپاشيد شوک ميشدی اما بعدش خوشت ميومد و ميخنديدی 28 مردا هم شما راحت میتونی تو صندلی غذات بشینی و دیگه راحت شدیم هممون...
5 شهريور 1391

هوررررررررااااااااا

رای گیری شروع شد دوستای گلم یک خبر خوب....... هوررررراااااااااا من برنده شدم آره من تو مسابقه برنده شدم و از همه دوستام ممنونم که به من رای دادن ، این اولین بار که نم برنده میشم و امیدوارم که همیشه تو تمام مراحل برنده برنده باشم.   http://koodakeman91.niniweblog.com/post260.php           از همه ممنون م. جایزه من کتاب Abook for ever با CD  آموزشیشه. مبارکت باشه عزیزم ...
30 مرداد 1391

کوچولوی خواب آلود من

عزیزم این عکس وقتی که خوابت میاد و میخوای بازی کنی برای همین هی خمیازه میکشی . مادر به فدات بخواب دیگه گلم   دوست جونای من میشه حالا که دوستم دارین بهم رای بدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   اینجا باید رای بدین اما از شنبه . تو نظرات باید رای بدین http://koodakeman91.niniweblog.com/post203.php یادتون نره ها.   ...
26 مرداد 1391

آخ جونم ،،، آرشام غلتید

سلام عزیزم امروز 25 مرداده و شما امروز بالاخره بعد ازکلی تلاش طاقت فرسا تونستی غلت بزنی، گله ناز مامان غلت زدنت مبارکه این عکساش مرحله به مرحله   دیگه تا میخوابی راحت غلت میزنی فدات بشم من الهی ...
25 مرداد 1391

عکس های 5 ماهگی گل پسر

خوابدتن را ببین که پستونک را د ر میاری از دهنت وقتی خسته میشی از خوردنش  ادامه مطلب با عکس های آرشام یادت نره الهی فدات بشم امروز 7 مرداد و دیگه راحت میتونی اینحوری به مدت طولانی بلند بشی. ببین خودت تعجب کردی تا میخوابی اینجوری به خودت کش و غوس میدی خودتو تو بالش فرو میکنی اما نمیتونی غلت بزنی و حرصت در میاد آخرش ببین چه محکم کیف خاله آنا را گرفتی و اخم کردی که کسی فکی نکنه که میتونه بگیرتش ازت. آرشام بعد از بیدار شدن دراز میکشی رو بالش تا میرم آـشپزخونه و میام میبینم اینجوری شدی و همینجوری هم پیش میری تا پاهات میره آسمون وای آرشام گذاشتمت تو تختت این ب...
22 مرداد 1391

مسافرت به بابل خونه مامان سامره

آقا پسر گل مامان چهارشنبه 11 مرداد با بابایی رفتیم به سمت بابل خونه مامان سامره . آخرین بار شما 40 روزت بود که اونجا بودی و اینبار 134 روزت بود که رفتیم اونجا. اقطار را توی راه کردیم و بعد دوباره راه افتادیم شما توی راه خیلیآقا بودی و اصلا شیطونی نکردی و راحت خوابیدی قربونت برم من. این عکس برای اول راهه و بقیه را تو ادامه مطلب میزارم:     پ صبح با مامان سامره رفتیم بیرون میبینی چه ناز میخندی؟ اینجا هم داری حاضر میشیم که شب ( پنجشنبه)بریم خونه دایی مامان یعنی دایی حسام میبینی چطور به عروسک دایی امیر خیره شدی تازه نمیدونی وقتی شروع میکنه به خوندن شما چی کار میکردی همه مرده بودی...
22 مرداد 1391

تولد مامان سمانه و تولد آرشام

عزیزم 8 مرداد تولد مامانی بود. خیلی خوشحالم امروز من علاوه بر یک زن بودن ارزش والای یک مادر بودن را تجربه کردم و تو این حس قشنگ را به من بخشیدی. ممنونم از تو و از خدای خوبم که راضی شده از فرشته به این نازی بگذره و اونو به من هدیه بده. خیلی خوشحالم امروز قشنگ ترین روز تولدم بود آخه امروز تو پیشم بودی. امروز بابایی عمو مهدی و عمو عباس و عمو حسین  خاله ها  رار دعوت کرده بود و خاله نیوشا هم از بابل اومده بود تا تولد مامانی را جشن بگیریم کیک خرید و یک مهمونی عالی بود . شب با کمک شما شمع عای روی کیک را فوت کردم و بابایی شما را از بغلم گرفت و رفت تو اتاق و اومد دیدم تو دست شما  بابای 2 تا کادو جدا است. بابایی کادو خودش را ...
10 مرداد 1391